عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
44
شرف النبي ص ( فارسي )
كه خبر به عبد المطلب رسد ، قصد كردم تا به عبد المطلب روم . ( 1 ) چون مرا ديد ، گفت : نيك بختى به تو رسيده است يا بدبختى ؟ گفتم : بدبختيئى كه از آن عظيمتر نباشد . گفت : مگر پسرت را گم كردهاى . گفتم : آرى . عبد المطلب گمان برد كه بعضى از قريش ناگاه او را بكشته باشند . شمشير بكشيد . و هيچ كس در پيش او نه ايستادى چون خشم گرفتى . و به بانگ بلند آواز داد و گفت : يال غالب يال غالب ، و اين كلمه در جاهليت گفتندى در وقت استغاثت . و قريش بجملگى اجابت كردند و گفتند : ترا چه بوده است ؟ عبد المطلب گفت : محمد پسر من گم شده است . قريش گفتند : برنشين تا ما با تو برنشينيم . اگر بر كوه روى ما با تو بر كوه آئيم ، و اگر در دريا روى ما با تو در دريا آئيم . عبد المطلب برنشست و قريش با او برنشستند و سوگند خورد كه نان نخورد و سر نشويد و بوى خوش به كار ندارد تا محمد را باز نيابد ، يا هزار كس را از عرب بكشد و صد شخص را از قريش . و بالا و زير مكه بجست و نيافت ، و مردم را بگذاشت و تنها بيامد و ردا برافكند و روى به خانهء كعبه آورد و هفت بار طواف كرد و گفت : يا رب رد راكبى محمدا * اردد على و اتخذ عندى يدا يا رب ان محمد لن يوجدا * فاجمع قوى كلهم مبددا ( 2 ) پس مناديئى آواز داد از ميان زمين و آسمان كه اى مردمان ، بانگ مداريد كه محمد را خدائى هست كه او را ضايع نگذارد . عبد المطلب گفت : اى هاتف كه آواز مىدهى ، محمد كجاست . گفت : به تهامه ، آنجا كه شجرهء يمن است . عبد المطلب سلاح در پوشيد و برنشست و روى به راه نهاد . در راه ورقة بن نوفل فرا پيش آمد و هر دو به هم مىرفتند و بو مسعود ثقفى از پيش مىرفت . محمد را ديد در پهلوى درختى نشسته . نزديك او رفت و گفت : اى پسر تو كيستى ؟ محمد گفت : دور شو از من اى ثقفى . بو مسعود متعجب بماند از كودكى و حاضر جوابى او . پس ثقفى گفت : بگو تا تو كيستى ؟ گفت : من پسر سيد عرب محمد بن عبد اللّه